... صداي مرد لحـاف دوز را مي شنـوم . صـدا مـرا مي برد به كوچـه هاي نارنجي كودكي.
كه آنجا ، در ترشي و شيريني به دنيـا آمـدم . آنجا كه تاريخ مـرموز نيست و آرزو مي كـني
كنج آن باغچه هاي پاييز بميري.
آنجا كه پينه زدن ، كـار دستان مرد كفش دوز بود كه هر روز بـوي پـاي مـلت را مـي شـنيـد
و آنها را وصله مي زد تا فقرشان نريزد بيرون .كفش دوزي كه به خاطر سبيل باد كرده اش
سايه اش را با تير زدند ، دق كرد و مرد ...

