به آنچه در تو هست و در من است یکی نمی شود.
شاید
دیوارمان کج است
که قد می کشد و می ریزد و آوار می شود
از مستی و مستی بر هستی ما ،
بر ریز ثانیه های آینده ، بر لحظات پستی ما .
شاید
یک تار مو ، نخ است
مو را چه به فشار غول ، چون مور که چه اش به فشار خون .
وبرهانم چیست که جای ریس و کلاف را به تاری استخوانی داده ام.
شاید
شالوده از گچ است و پوک تر .
شاید
جاذبه بی رگ است.
گاهی شاغول افکارم راست نمی شود.
شاید آن چیزی که می گویند "رابطه" میان ما بد است.
شاید میخی که شاغول رابطه سنج را معلق می کند
در جای خود لق است.
یا باد در لج است
با تاری که ایستاده در برابرش.
گاهی شاغول افکارم راست نمی شود.
