تبليغاتX
دريچه
گاهی شاغول افکارم راست نمی شود.

به آنچه در تو هست و در من است یکی نمی شود.

شاید

دیوارمان کج است

که قد می کشد و می ریزد و آوار می شود

از مستی و مستی بر هستی ما ،

بر ریز ثانیه های آینده ، بر لحظات پستی ما .

شاید

یک تار مو ، نخ است

مو را چه به فشار غول ، چون مور که چه اش به فشار خون .

وبرهانم چیست که جای ریس و کلاف را به تاری استخوانی داده ام.

شاید

شالوده از گچ است و پوک تر .

شاید

جاذبه بی رگ است.

گاهی شاغول افکارم راست نمی شود.

شاید آن چیزی که می گویند "رابطه" میان ما بد است.

شاید میخی که شاغول رابطه سنج را معلق می کند

در جای خود لق است.

یا باد در لج است

با تاری که ایستاده در برابرش.

گاهی شاغول افکارم راست نمی شود.


+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در جمعه 19 اسفند1390 و ساعت 16:18 |
تو را و تو را به قدر گامهایم تا خانه ات که نمی رسمش دوست داشته ام.

ندا و ندا بر بالای شهری که برای ماست ، میستایمت.

مرا و مرا به جنگ هوا و هوا گسیل کرده ام ،

درآ و درآ به زیر عشق و زبرش ،که نشسته است خدا.

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در پنجشنبه 17 آذر1390 و ساعت 13:46 |
 

بی نهایت بند آویخته

آهنگ بی باوری ست ٬

از صورت بی صوت یک آلت موسیقایی کوک در رفته که از کهنگی کوک نمی پذیرد .

شکلی از نوای خدانمایانه می خواهد

نوری از الهام عارفانه

شوری از زاویه عاشقان میخواهد

صاف می خواهد .

 

بنواز با هزار تاری یک رنگ ٬ ماتم زدگان هیچ کس مرده را ٬

بسماع شوریدگان ریش خورده را ٬

بپوشان رنج بی آبت را ٬

 

صاف می خواهم.

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در چهارشنبه 16 شهریور1390 و ساعت 17:47 |
 

گفتند : بیا

               که بیداد می کند ٬

گفتند : برو

               به بودنت ایراد میکند ٬

گفتند : 

         حالا که آمده ای

                             دستی بده برو .


نرو ٬

      آغوش بسته ایم بر خودی که خاک میکند ٬

ماندی و ماندی به عشق

  کجاست دست مرد ؟

  قطع سر باور

                عجب آباد می کند .

 

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در شنبه 4 دی1389 و ساعت 18:7 |
 

تيله ها

     ومات طاقت فرسا ،

وقتي تو شاهت را بستي با سه پرهايم

نمي دانستي به قرباني آنها آمداه ام،

بر چشم انداز شكوهي در انتظار غره پيروزي هاي چند هزار باره.

 

مشتي هيچ

            با من

پس چه باك از دست خام ،

      چه باك از شعاع ماتي كه باغچه بان بيلش باشد،

مرا بس

شادي روزي را كه به تقدير گفته باشم :

(پس از سالياني رقم زدن )

  " همه پرهايم را به شاهش باختم "

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در یکشنبه 13 تیر1389 و ساعت 16:57 |
 

مرا مرگ بودي اگر

             تو را چشمانم ٬

زندگي وگر

               دل.

اينك

 نه حياتي كه ببازم

 نه مماتي كه بپوشم

كه ٬ دوزخي در آتشگاه ميان دو پلك

                                          سه پلك

                                           بينهايت پلك .زندان بودی اگر

                 زنجیر

رهایی وگر

              تو را پای .

این دم

خنده خاک را حسرت

آواز شعله های زمین را سزاوار شنیدن

شب آخر را اول بودن .                   

               

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در جمعه 7 خرداد1389 و ساعت 23:3 |
 

این

   چاه است

            از بالا به پایین

مسلم از پایین نخواهد بود

بد

   آنکه

          جاذبه ای سرد بر پرواز غلبه می کند

و قالب زیبا در این کشاکش مغناطیسی

                      بند از بندش می گسلد .

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در یکشنبه 8 فروردین1389 و ساعت 15:6 |
 

یکی تف عشق

یکی سپید کوه ، تو

و من میان تناقض این دو

در این محیط تسلسل

به خم راه دامانت زده ام .

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در پنجشنبه 13 اسفند1388 و ساعت 23:54 |
 

رسم پدرکشی ست

مگر !

که کمانت را می خمی

به بند

       زه

وسخت و گناه خوانی اش ،

یتیم نواز

         عشق را  .

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در دوشنبه 26 بهمن1388 و ساعت 22:38 |

 

...  صداي مرد لحـاف دوز را مي شنـوم . صـدا مـرا مي برد به كوچـه هاي نارنجي كودكي.

كه آنجا ، در ترشي و شيريني به دنيـا آمـدم . آنجا كه تاريخ مـرموز نيست و آرزو مي كـني

كنج آن باغچه هاي پاييز بميري.

آنجا که مردان معرفت می ریختند پای نیمکت بچه های مردم و مـزدشان گـچ بود تا بخورند

و دهانشان کف کند برای شب و برای بچه های خودشان .

آنجا كه پينه زدن، كـار دستان مرد كفش دوز بود كه هر روز بـوي پـاي مـلت را مـي شـنيـد

و آنها را وصله مي زد تا فقرشان نريزد بيرون .كفش دوزي كه به خاطر سبيل باد كرده اش

سايه اش را با تير زدند ، دق كرد و مرد ...

 ... چقدر از کودکی دور افتادیم :

از مزرعه عباس آقا که بوی ریحانش را مفت فروخت . روزی که لودرها زمینش را صاف

ورزشگاه می کردند ناله چغندران مرثیه کودکیمان شد ...

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 23:34 |


Powered By
BLOGFA.COM